![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 16:0 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:59 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:58 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:57 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:56 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:55 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:54 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:54 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:53 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:53 توسط ابوالفضل |
|
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت ازاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:8 توسط ابوالفضل |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:7 توسط ابوالفضل |
|
|
همسفر ما رسیدیم به پایان خوش یک آغاز! راه پر خاطره ای بود قشنگ، پر لبخند پر عشق پرگریه پر شوق پر آشتی پر قهر پر از شرم و حیا پر از ... هر چه بود زود گذشت؛ اینک اینجا منم و تو ایستگاه آخر!!! من همین جا خواهم ماند تو ولی خواهی رفت آخرین حرف تو این بود: که باید بروم! گر سخت است ولی تو برو لیک قبل رفتن همه خستگی ات را با سر انگشت خیال می تکانم. و به یک فنجان عشق دعوتت می کنم بعد از آن کوله باری از یاد همره ات خواهم کرد و دعایم این است: "حضرت عشق نگهدار تو باد" تو برو آخر ره که رسیدی هر کجا نفس سبز خدا را دیدی یاد من باش و دعایم کن تا که آرام بگیرم بی تو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:6 توسط ابوالفضل |
|
|
(به یاد آن مهاجر مهربان)
ای مسافر، ای جداناشدنی گامت را آرامتر بردار از برم آرامتر بگذر تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم ......... آه که نمی دانی سفرت روح مرا به دو نیم می کند و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه مهربانت را مسافر من .... جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز آرام تر بگذر تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است ای پرنده دست خدا به همراهت اما نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست از خود تهی شده ام نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:3 توسط ابوالفضل |
|
|
سلام بهمونه قشنگ من براي زندگي ، آره بازم منم همون ديوونه هميشگي فداي مهربونيات چه مي کني با سرنوشت ، دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه ، جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه ، از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم کمه ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون فداي تو ، نمي دوني بي تو چه دردي مي کشم ، حقيقتو واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي ، قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي نمي دوني چقد دلم تنگه براي ديدنت براي مهربونيات ، نوازشات بوسيدنت به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته؟ يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته؟ من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره ، بعدش خبر ميدن که داره دوستت ميميره روزات بلنده يا کوتا ؟ دوست شدي اونجا با کسي؟بيشتر ازين منو نذار تو غصه و دلواپسي يه وقت منو گم نکني تو دود اين شهر غريبيه سر زمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب فداي تو ، يه شب بي خوابي خستت نکنه ، غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطيفت و از روت شبا پس نزني تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني اگه واست زحمتي نيس ، بر سر عهدمون بمون منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون... راستي ديروز بارون اومد، من و خيالت تر شديم رفتيم تو فلب آسمون با ابرا همسفر شديم ، از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره ، غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه... گلدون وشمعدوني مون عجيب واست دلواپسه ، مث يه بچه کهبار اوله ميره مدرسه تو از خودت برام بگو ، بدون من خوش ميگذره...؟ دلت ميخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره..؟ از وقتي رفتي تو چشمام فقط شده کاسه خون ، همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره ؟ داد کشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره...؟ يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم ، تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم امروز ديدم ديگه اري منو فراموش مي کني فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي کني گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست با اينکه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست... عکساي نازنين تو با چنتا گل کنارمه يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم داغ دلم تازه شده وقتي که اسمت ميارم ، وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير ، مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچوقت نگير...؟ همش مال غريبيه ، تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه تحملي که تو دادي ديگه داره تمونم ميشه ، مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه ... دلم واست شور ميزنه ، اين دل و بي خبر نذار تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار، فکر نکني از راه دور دارم سفارش مي کنم به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي کنم.... اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب که صفحه ش قصه چنتا درده و چنتا عذاب ميگم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن ، نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل ميذاره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:1 توسط ابوالفضل |
|
|
قسم می خورم ... ( آری مهاجر .... )
قسم می خورم، که بی عشق باشم نگاهی سرد، همچون آب یخ باشم روان، مثل صفحه ی خاطره ها گوشه ای تنها بنشینم و شاهد مرگ تمامی گلها باشم و یا تنها تماشاگر عبور فصل ها
قسم می خورم ... دل را در کنج تنهایی خود همچنان اسیر و رام نگه دارم و قلبم را بر روی عشق ببندم
قسم می خورم .... زبان سرخ آتشین سکوت باشم تا تو مرا باور کنی، تا من باشم تا تو مرا بخوانی، که من تاریک باشم قسم می خورم به یادت باشم قسم می خورم که همرازت باشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:59 توسط ابوالفضل |
|
|
از غم عشق چه می باید کرد؟
می توان گریه جانسوزی کرد
می توان قصه نوشت
شعر سرود
می توان در غم عشق
ماتم داشت
به دمی ...
دیداری می توان راضی شد
میتوان
مست شد از عطر غرور
می توان دل خوش کرد
به کلامی که شنید
می توان خود را دید
لحظه ای غربت خود را حس کرد
و در آن مرز غریبانه و شیرین
جان داد
من نمی دانم هیچ...
تو بگو !!
تو بگو ؟
ازغم عشق چه می باید کرد؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:55 توسط ابوالفضل |
|
|
هر که از کوچه تنهایی من میگذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی میکشد و میگذرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:54 توسط ابوالفضل |
|
|
خداوندا
نمیدانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویش سازم
نمی دانم ــــــ خداوندا نمی دانم
در این وادی که عالم سرخوش است
و جای خوش بسیار دارد
کدامین حالت و حال و دل عالم
نصیب خویشتن سازم
نمیدانم خداوندا - نمی دانم
دگر سیرم ــــ تو راهم ده
امیدم باش
که دیگر نومیدم من
و می دانم که نومیدی ز درگاهت
گناهی بس ستم بار است
ولیکن من نمیدانم
دگر پایان پایانم
همیشه بغض پنهانی گلویم در نظر دارد
چرا پنهان کنم در دل ؟
چرا با کس نگویم من؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند
ولی در انزوای این دل تنها
چرا یاری ندارم من که دردم را فرو ریزد
خداوندا نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
به پوچی ها
به این دوران نامردی رسیدم من
جوابی را نمی دانم
چرا غرق در هیچم ؟
چرا بیگانه با خویشم ؟
خداوندا ـــــــ خداوندا رهایی ده
که دیگر خسته از خویشم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:52 توسط ابوالفضل |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:51 توسط ابوالفضل |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:50 توسط ابوالفضل |
|
|
می خوام از دنیـــــابپرسم
چی می شد پا نمیذاشتـــم رو تنش
می خوام از خـــدا بپرسم
چی می شد خـــــــــــــاری نبود تو چمنش
وقتی پایان خوشیهــا مردنه !
عاقبت شربت پیری خوردنه !
پس چرا ای خدا
منو آوردی به دنیـــــــــای گناه
پس چرا ای خدا
پاشیدی رو بخت من رنگ سیاه
اگه توی نطفه مدفون می شدم
چی می شد؟
گردش چرخ خدا کمتر می شد
نه نمی شد
پشت پرده نیست و نابود می شدم
چی می شد؟
دنیا بی من،طفل بی مادر می شد؟
نه نمی شد
پس چه بهتر که روم
ای خدا مرا ببر
ای خدا مرا ببر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:49 توسط ابوالفضل |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:47 توسط ابوالفضل |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:46 توسط ابوالفضل |
|
|
غريب است دوست داشتن
وعجيب تر از آن است
دوست داشته شدن
وقتي ميدانيم
کسي با جان و دل دوستمان دارد
ونفسها و صدا و نگاهمان
در روح و جانش ريشه دوانده
به بازيش ميگيريم
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحمتر
تقصير از ما نيست
تماميِ قصه هايِ عاشقانه
اين گونه به گوشمان خوانده شدهاند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:46 توسط ابوالفضل |
|
|
خداوندا !!
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد
آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است…
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:45 توسط ابوالفضل |
|
دلم که میگیرد میبینم حق با آسمان است که میگرید، ناله میکند، میغرد و میسوزد. خوشا به حالش. چقدر دوست داشتنی و زیبا احساس خود را میگوید. گاهی صاف و زلال چون آینه و آن گوشهاش یک خورشید مهربان یا یک ماه قشنگ که گرما و نورشان هم صداقت دارد و زمانی هم سیاه و ابری و دم کرده و عصبانی و بغضی که گویی هرگز باز نخواهد شد و از پس این همه سیاهی نه ماه دیده می شود و نه خورشید و ناگهان هق هق گریه آسمان و ریزش باران. چقدر این صدا برایم آشناست. صدای هقهق گریه آسمان را میگویم، صدای بارش باران را. بارها آن را از اعماق وجودم شنیدهام. صدایی است که رنگ تنهایی دارد، بوی فراق و درد دوری. گوش کن! دوباره در دور دستها آسمان نالید. شاید در جایی دیگر از این شب تاریک بی ستاره، عاشق دلشکستهای غریب تر از من به آسمان چشم دوخته و باران با او همآوا شده و همقدم اشکهایش شده است. حق با آسمان است. باید گریست. باید بارید. باید فریاد برآورد. باید بغض را شکست. باید چون صاعقه سوخت و بر زمین خورد. حق با آسمان است. ببار که دلم هوای یار کرده است. ببار.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:43 توسط ابوالفضل |
|
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:42 توسط ابوالفضل |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 2:1 توسط ابوالفضل |
|
![]() |
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 2:0 توسط ابوالفضل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتي دلتنگ شدي به يادبيار كسي رو كه خيلي دوست داری وقتي كه نا اميد شدي بيادبيار كسي رو كه تنها اميدش تويي وقتي ساكت شدي بيادبيار كسي رو كه به شنيدن صداي تو محتاجه براي شكستن من يه اخم كافيه نيازي به فريادت نيست واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه نيازي به قهر نيست براي مردنم صرف رفتنت كافيه نيازي به انجامش نيست اگر يه روزي رفتي و برنگشتي قول ميدم منتظرت بمونم اما ازت خواهش ميكنم يه شاخه گل رو قبرم بذار
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1389 شهریور 1389 خرداد 1389 آذر 1388 آبان 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق عاشقی رسم عاشقی رسم زمونه عاشقی دروغه نا امید |
| پیوندها |
|
عشق من |
|
RSS
|